وبــــــــــــــــلاگ داســـتان هــــــای قشنگ
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
وبـــــــلاگ داسـتان هـای قشنگ


سایت تخصصی ارائه دهنده داستان های زیبای مـــــذهبی



سیّد محمّد روحـانی

مـدیـر وبــلاگ

ROHANI.BAYGI@GMAIL.COM


Related image












نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 20 بهمن 1398

باب سیصد و هفتاد و چهارم

اسرار این كه چرا برخى از درختان میوه ‏دار و بعضى بدون میوه

 و پاره ‏اى تیغ دارند؟

 

برگرفته از: کتاب علل الشرایع شیخ صدوق-جلد دوم-مطلب شماره 525


حدیث (1)

 از امام صادق علیه السّلام نقل كرده اند كه آن جناب فرمودند:

حق عزّ و جل درختى را نیافرید مگر آنكه داراى میوه خوراكى بود، پس از آنكه مردم براى خدا فرزند اتّخاذ كردند حق تعالى نیمى از درختان را بى ‏میوه نمود و بعد از آنكه براى خدا، اله و شریكى قرار دادند، پاره‏اى از درختان را تیغ‏دار گردانید.


حدیث (2)

 ابو الحسن احمد بن محمّد بن عیسى بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب علیهم السّلام مى ‏فرماید:

ابو عبد اللَّه محمّد بن ابراهیم بن اسباط، از احمد بن محمّد بن زیاد قطان، از ابو الطیّب احمد بن محمّد بن عبد اللَّه، از عیسى بن جعفر بن محمّد بن عبد اللَّه بن محمّد بن على بن ابى طالب از پدرانش، از عمر بن على، از پدر بزرگوارش حضرت على بن ابى طالب علیه السّلام نقل كرده كه آن حضرت فرمودند:

از پیامبر اكرم صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم سؤال شد: چگونه برخى از درختان باردار و بعضى بدون بار مى ‏باشند؟

حضرت فرمودند: هر گاه جناب آدم علیه السّلام تسبیح مى‏ گفتند در قبال هر تسبیحش یك درخت باردار (میوه ‏دار) در دنیا پدید مى‏ آمد و هر زمانى كه حوّا تسبیح مى‏ گفت در ازاء آن یك درخت بدون بار پیدا مى ‏شد.





نوع مطلب : 17-اسرار این كه چرا برخى از درختان میوه ‏دار و بعضى بدون میوه و پاره ‏اى تیغ دارند؟، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 19 اردیبهشت 1399

باب سیصد و هفتاد و چهارم

اسرار این كه چرا برخى از درختان میوه ‏دار و بعضى بدون میوه

 و پاره ‏اى تیغ دارند؟

 

برگرفته از: کتاب علل الشرایع شیخ صدوق-جلد دوم-مطلب شماره 525


حدیث (1)

 از امام صادق علیه السّلام نقل كرده اند كه آن جناب فرمودند:

حق عزّ و جل درختى را نیافرید مگر آنكه داراى میوه خوراكى بود، پس از آنكه مردم براى خدا فرزند اتّخاذ كردند حق تعالى نیمى از درختان را بى ‏میوه نمود و بعد از آنكه براى خدا، اله و شریكى قرار دادند، پاره‏اى از درختان را تیغ‏دار گردانید.


حدیث (2)

 ابو الحسن احمد بن محمّد بن عیسى بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب علیهم السّلام مى ‏فرماید:

ابو عبد اللَّه محمّد بن ابراهیم بن اسباط، از احمد بن محمّد بن زیاد قطان، از ابو الطیّب احمد بن محمّد بن عبد اللَّه، از عیسى بن جعفر بن محمّد بن عبد اللَّه بن محمّد بن على بن ابى طالب از پدرانش، از عمر بن على، از پدر بزرگوارش حضرت على بن ابى طالب علیه السّلام نقل كرده كه آن حضرت فرمودند:

از پیامبر اكرم صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم سؤال شد: چگونه برخى از درختان باردار و بعضى بدون بار مى ‏باشند؟

حضرت فرمودند: هر گاه جناب آدم علیه السّلام تسبیح مى‏ گفتند در قبال هر تسبیحش یك درخت باردار (میوه ‏دار) در دنیا پدید مى‏ آمد و هر زمانى كه حوّا تسبیح مى‏ گفت در ازاء آن یك درخت بدون بار پیدا مى ‏شد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 19 اردیبهشت 1399


باب سیصد و هفتاد و پنجم

اسرار زرد بودن رنگ زرد آلو و شیرین بودن هسته بعضى از آنها



برگرفته از: کتاب علل الشرایع شیخ صدوق-جلد دوم-مطلب شماره 526


 از على بن ابیطالب علیه السّلام نقل كرده كه آن جناب فرمودند:

رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم فرمودند:

خداوند عزّ و جل پیامبرى از پیامبران را به سوى قومش مبعوث نمود، وى مدّت چهل سال در میان قوم خود به ارشاد آنها همّت گماشت ولى احدى به او ایمان نیاورد در یكى از سالها كه آن مردم در كلیسا و معبدى عیدى گرفته بودند آن پیامبر نیز به متابعت ایشان در آن عید شركت نمود به آنها گفت: به خدا ایمان آورید.

گفتند: تو اگر پیامبر هستى براى ما دعا كن كه خدا طعامى همرنگ لباس ما حاضر كند، لباس آنها زرد رنگ بود.

آن پیامبر چوب خشكى را آورد پس خداوند متعال را خواند و از ذات جلالش خواست آن چوب را سبز كند، چوب سبز شد و میوه آورد و میوه ‏اش زرد آلو بود، آنها جملگى از آن میوه خوردند، هر كس از آن میوه خورد و نیّت داشت كه مسلمان شود هسته در جوف زرد آلویى كه خورده بود شیرین در آمد و آن كس كه میوه را خورد و نیّت داشت كه به دست آن پیامبر مسلمان نشود هسته در جوف زرد آلویى كه خورد بود تلخ از كار در آمد.





نوع مطلب : 16- اسرار زرد بودن رنگ زرد آلو و شیرین بودن هسته بعضى از آنها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 19 اردیبهشت 1399


باب سیصد و هفتاد و ششم/1

 اسرار پیدا شدن كرم در میوه ‏ها 

 

برگرفته از: کتاب علل الشرایع شیخ صدوق-جلد دوم-مطلب شماره 527


از على بن ابیطالب علیه السّلام نقل كرده اند كه آن جناب فرمودند:

نبى اكرم صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم فرمودند: برادرم عیسى علیه السّلام به شهرى عبور كردند كه در میوه درختان شان كرم بود، مردم آن دیار شكایت نزد حضرت كرده و از بودن كرم در میوه‏ ها اظهار ناخرسندى نمودند.

حضرت فرمود: دواء این آفت نزد خود شما است و شما از آن بى ‏اطّلاع هستید شما وقتى درختان را مى‏ كارید ابتداء خاك ریخته و سپس آب مى‏ریزید در حالى كه اینطور نیست بلكه سزاوار است اوّل آب پاى ریشه درختان ریخته، سپس خاك بریزید تا در میوه‏ ها كرم پیدا نشود.

مردم به دستور جناب عیسى از نو درختان را به شرحى كه ایشان دستور داده بودند كاشتند و كرم‏ها از میوه‏ ها زایل گشت.





نوع مطلب : 15- اسرار پیدا شدن كرم در میوه ‏ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 19 اردیبهشت 1399

باب سیصد و هفتاد و ششم/2

خــداوند جــو را از چـه آفــرید؟


برگرفته از: کتاب علل الشرایع شیخ صدوق-جلد دوم-مطلب شماره 528


 از حضرت امیر المؤمنین على بن ابیطالب علیه السّلام‏  منقول است كه پرسیدند: 

خداوند جو را از چه آفرید؟

حضرت فرمودند: خداوند تبارك و تعالى به آدم علیه السّلام امر فرمود كه از آنچه براى خود اختیار كرده ‏اى زراعت نما، جبرئیل علیه السّلام مشتى از گندم برایش آورد، آدم یك قبضه و حوّا نیز قبضه‏ اى از آن برداشتند، جناب آدم به حوّا فرمود: تو زراعت مكن حوّا نپذیرفت و امر او را اطاعت نكرد، پس آنچه را كه آدم كاشت گندم بار داد و آنچه را كه حوّا حَـرَس(زراعت) نمود ثمره‏ اش جو گردید.





نوع مطلب : 14-خداوند جو را از چه آفرید؟، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 19 اردیبهشت 1399


باب سیصد و هفتاد و ششم/3



خداوند متعال هویج را از چه آفرید؟



برگرفته از: کتاب علل الشرایع شیخ صدوق-جلد دوم-مطلب شماره 529


 از حضرت امیر المؤمنین على علیه السّلام رواىت شده است كه آن حضرت فرمودند: از نبى اكرم صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم سؤال شد: 

خداوند متعال هویج را از چه آفرید؟

پیامبر فرمودند:

روزى براى ابراهیم علیه السّلام میهمانى رسید و آن حضرت چیزى نداشت كه با آن میهمانش را پذیرایى نماید در دلش گفت: متوجّه سقف اطاق شده و تیرى از تیرهاى سقف را بیرون بكشم و آن را به نجّار بفروشم تا از آن بت بسازد، ولى این كار را نكرد و صرفا به حدیث نفس اكتفاء نمود، پس از خانه بیرون رفت و با خود ازار (قطیفه) و پارچه ‏اى برد، به مكانى رسید و در آن جا دو ركعت نماز گذارد، فرشته ‏اى حاضر شد و از سنگریزه ‏ها و سنگ هاى آن موضع مشتى برداشت و در ازار (قطیفه) ابراهیم ریخت و سپس در هیئت شخصى آن ازار (قطیفه) را حمل كرد و به خانه ابراهیم علیه السّلام آورد، دقّ الباب كرد و وقتى اهل بیت آن حضرت آمدند، گفت: این ازار ابراهیم است و بگیرید، آنها وقتى ازار را گشودند سنگریزه ‏ها به ذرّت و سنگ هاى دراز به هویج و سنگ هاى گرد و مدور به شلغم تبدیل شده بود.





نوع مطلب : 13-خداوند متعال هویج را از چه آفرید؟، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 19 اردیبهشت 1399


دعای غلام سیاه گمنام

روایت شده : بنی اسرائیل هفت سال دچار قحطی شدند، با هفتاد هزار نفر برای طلب باران به بیابان رفتند تا شاید از بركت دعا، باران بر آنان ببارد. خطاب رسید : ای موسی ! به آنان بگو : چگونه دعایتان را مستجاب كنم در حالیكه گناهانتان بر سر شما سایه انداخته و باطنتان خبیث شده است.

مرا می خوانید در حالیكه یقین ندارید و دچار امن از انتقام من هستید.

به بنده ای از بندگان من كه او را «بُرخ» میگویند رجوع كنید تا او دعا كند و من مستجاب نمایم .

موسی سراغ «بُرخ» را گرفت ولی او را نیافت ، تا روزی در راهی عبور می كرد ، غلام سیاهی را دید كه در پیشانی اش اثر سجود بود و چیزی در گردنش انداخته، موسی به نظر آورد كه او «بُرخ» است به او سلام كرد و از نامش پرسید . گفت : نام من «بُرخ»  است .

حضرت فرمود : مدتی است در جستجوی توأم ، به خاطر آمدن باران برای ما دعا كن . «بُرخ» به بیابان آمد و در مقام مناجات عرضه داشت : بستن باران به روی بندگانت از شئون تو نیست ، بخلی در پیشگاه تو وجود ندارد، مگر دیده لطفت ناقص شده، یا بادها از اطاعتت سرپیچی كرده اند ، یا خزائنت پایان یافته، یا خشمت بر گنهكاران شدید شده، آیا تو پیش از آفرینش خطاكاران غفّار و آمرزنده نبودی؟!

از جایش حركت نكرد تا به اندازه ای باران آمد كه بنی اسرائیل سیراب شدند.(1)


ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ـ انیس اللیل : 453






نوع مطلب : 12-دعای غلام سیاه گمنام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 28 فروردین 1399


دعای سه گرفتار

جابر جعفی كه از راویان معتبر و مورد اعتماد حضرت باقر و حضرت صادق (علیهما السلام) بود از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) روایت می كند : سه مسافر در سفرشان به كوهی رسیدند كه غاری در بلندای آن كوه بود ، وارد غار شدند و در آنجا به عبادت مشغول گشتند ، سنگی بزرگ از بالای كوه غلطید و چون قالبی كه برای در غار ساخته باشند بر در غار افتاد و روزنه نجات را به روی آنان بست!

 

به یكدیگر گفتند : به خدا سوگند راه نجاتی وجود ندارد ، مگر در توجه به حق و راستگویی به محضر مبارك پروردگار در ضمن دعا یا عمل خالصی ارائه كنید یا سلامت رستن از گناهی .

اولی گفت : خدایا ! تو آگاهی دنبال زنی صاحب جمال رفتم ، مال زیادی به او دادم تا خود را برای من حاضر كرد ، وقتی كنارش نشستم یاد آتش دوزخ كردم ، در نتیجه از او جدا شدم ، به این خاطر این بلا را از ما دور كن و راه نجاتی به روی ما بگشا، یك بخش از سنگ كنار رفت .

 

دومی گفت : خدایا ! تعدادی كارگر برای زراعت آوردم ، هر كدام را به نصف درهم جهت مزد قرار گذاشتم ، غروب یكی از آنان گفت : من به اندازه دو كارگر كار كردم ، مزدم را یك درهم عطا كن ، از پرداخت یك درهم امتناع كردم ، او از من روی گرداند و رفت ، من به اندازه ی نصف درهم در گوشه ای از زمین بذر پاشیدم، آن زراعت بركت كرد . روزی آن كارگر نزد من آمد و طلبش را از من خواست ، من هجده هزار درهم كه ثمره ی زراعت نصف درهم بود و سالیانی چند ذخیره شده بود به او دادم و این كار را فقط به خاطر رضای تو انجام دادم ، به این خاطر ما را نجات ده، بخشی دیگر از سنگ كنار رفت.


سومی گفت : خدایا ! شبی پدر و مادرم در خواب بودند ، ظرف شیری برای آنان بردم ، ترسیدم ظرف را زمین بگذارم بیدار شوند ، علاوه ترسیدم خودم بیدارشان كنم ، ظرف را نگاه داشتم تا هر دو به اختیار خود بیدار شدند. تو میدانی كه من آن رنج را به خاطر تو تحمل كردم، به این سبب ما را نجات ده، بخش دیگر سنگ كنار رفت و هر سه به سلامت از آن غار خارج شدند.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ـ نور الثقلین : 3 / 249






نوع مطلب : 11-دعای سه گرفتار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 28 فروردین 1399


هدایت و عاقبت بخیری مرد عابد از طریق زن بدكاره


ثقة الاسلام كلینی در كتاب شریف «روضه كافی» كه آخرین بخش از كتاب باعظمت اوست از حضرت صادق (علیه السلام) روایت می كند : عابدی از كثرت عبادت پشت ابلیس را شكست . روزی لشكرش را خواند و گفت : كدام یك از شما می توانید این عابد را از گردونه عبادت خارج كنید؟ هركس مكر و حیله ی خود را بیان كرد ولی مقبول نیفتاد تا یكی از آنان گفت : من او را از راه نماز گمراه می كنم . حیله او را پسندید و وی را مأمور به گمراهی كشیدن عابد كرد !!

مأمور ابلیس نزدیك صومعه عابد آمد و با نشاطی كم سابقه مشغول عبادت شد و چنان خود را غرق در عبادت نشان داد كه عابد مهلت                نمی یافت سبب نشاطش را در كثرت عبادت و خسته نشدن بپرسد.

عابد منتظر فرصت بود تا در فرصتی مناسب علت نشاط و كثرت عبادت او را پرسید.

پاسخ داد : من گناهی مرتكب شدم و پشیمان شدم، پشیمانی از گناه مرا آنچنان در گردونه عبادت قرار داد كه نه از كثرت عبادت خسته میشوم و نه نشاطم را از دست می دهم!!

عابد در این زمینه بی آن كه عاقلانه بیندیشد و فكر كند كه اگر در حال گناه مرگش از راه برسد چه خواهد شد؟

از او راهنمایی خواست، مأمور ابلیس او را تشویق به زنای با زنی بدكار كه در شهر معروف به بدكاری بود كرد.

عابد نزد آن شتافت. زن با دیدن چهره معصوم و ملكوتی عابد از حضور عابد در محلّه بدكاران

شگفت زده شد و بنظر آورد كه عابد ساده دل فریب خورده، به او گفت : ای عابد ! انسان هرگز با گناه به مقام عبادت و مرتبه قرب نمی رسد، كسی كه تو را تشویق به این عمل كرده ، قصدش انحراف و گمراهی تو بوده.

گناه عامل سقوط است نه وسیله ی صعود . اكنون به صومعه ی خود باز گرد كه تشویق كننده را نخواهی یافت، چون او را نیافتی یقین كن كه شیطان بوده .

عابد با بیداری باز گشت، آن چهره شوم را ندید. از این كه آن زن سبب شد كه دامنش به گناه آلوده نشود بسیار خوشحال شد . از طرفی همان شب آن زن از دنیا رفت . خدا به پیامبر زمانش خطاب كرد : با مردم در تجهیز جنازه ی او حاضر شوید ، زیرا به خاطر هدایت یكی از بندگانم همه گناهانش را بخشیدم و از او درگذشتم و او را مورد آمرزش و رحمت خود قرار دادم .






نوع مطلب : 10-هدایت و عاقبت بخیری مرد عابد از طریق زن بدكاره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 28 فروردین 1399


سرانجام شاهد بی گناهی یوسف

در برخی از تفاسیر قرآن نقل شده است :

چون یوسف بر مسند حكومت مصر نشست، به نظرش رسید كه در امور مملكتی، وزیری لازم دارد كه بتواند به اصلاح معیشت و تربیت مردم برخیزد و درهای عدل و محبّت را به روی آنان بگشاید.

امین وحی از سوی حق به نزد او آمد و گفت : خدا می فرماید : تو را وزیری لازم است . یوسف فرمود : من نیز در این خیالم ولی كسی كه سزاوار این مسند باشد نمی دانم كیست؟ جبرئیل گفت : فردا صبح كه از مقرّ حكومت حركت می كنی، اول كسی كه بنظرت آمد ، این منصب را به او ارزانی دار.

یوسف اول صبح نظرش به كسی افتاد كه به شدت ضعیف و لاغر و رخساره زرد بود و بسته ای از هیمه بر پشت داشت، با خود گفت:

این شخص تحمل مسئولیت وزارت را نخواهد داشت.

خواست از وی بگذرد ، امین وحی به او گفت : از او مگذر و او را برای پست وزارت انتخاب كن، زیرا كه او را بر تو حقی است، او همان كسی است كه در دربار عزیز مصر به پاكی و عصمت تو شهادت داد ، او را این لیاقت هست كه امروز پست وزارت را به او وا گذاری .






نوع مطلب : 09-سرانجام شاهد بی گناهی یوسف، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 19 فروردین 1399



حق نمك


روایت شده : یزید بن مهلب مبلغی درهم و دینار از وكیع بن جراح (از حفاظ برجسته) كه از اشراف خراسان بود طلب داشت.

شخصی را مأموریت داد كه آن مبلغ را از نماینده وكیع وصول كند، آن شخص نماینده وكیع را در سختی و مشقّت قرار داد و او را آزار و اذیت كرد.

روزی نماینده یزید بن مهلب، نماینده ی وكیع را به مجلس یزید بن مهلب برد تا نماینده ی وكیع از یزید برای پرداخت درهم و دینار مهلت بخواهد، در آن هنگام سفره ی غذا چیدند ، نماینده یزید به نماینده ی وكیع گفت : برخیز از مجلس بیرون شویم . نماینده وكیع گفت : اگر بند از بندم جدا كنید تا از این غذا نخورم بیرون نمی روم، و سپس شروع به خوردن غذا كرد ، پس از صرف غذا از یزید بن مهلب مهلت خواست ، یزید به نماینده  خود گفت : از این پس از نماینده وكیع مطالبه درهم و دینار نكن، زیرا از سفره ی ما غذا خورد و از نمك ما چشید، مروّت اقتضا نمی كند كه او را آزار دهیم .

یقیناً عبدی كه از نمك مادی و معنوی مولای كریمی چون حضرت حق خورده ، آقایی و رحمت و لطف حضرت او اقتضا نمی كند كه او را به عذاب بسوزاند .






نوع مطلب : 08-حق نمك، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 8 فروردین 1399




جوان عاق شده و مادر


در « تفسیر نیشابوری » آمده : در عصر پیامبر اسلام جوانی به مرز مرگ رسید.

از حضرت ختمی مرتبت درخواست شد كه از آن جوان عیادت كند . حضرت به بالین او آمد ، در حالی كه زبان جوان از شهادت به مراتب ایمان بسته بود! حضرت پرسیدند : آیا تارك نماز بوده؟ گفتند : نه .

فرمود : از پرداخت زكات امتناع داشته؟

گفتند :نه.

فرمود : عاق پدر بوده؟

گفتند : نه.

فرمود : عاق مادر است؟

گفتند : آری.

پس مادر او را احضار فرمودند و از او خواستند وی را حلال كند و از او درگذرد، عرضه داشت : چگونه از او گذشت كنم در حالی كه به صورتم سیلی زده و چشمم را معیوب كرده.

حضرت فرمود : آتش بیاورید . مادر پرسید : آتش برای چه می خواهید؟

فرمود : می خواهم به جزای عملی كه این جوان مرتكب شده او را بسوزانم!

مادر عرضه داشت : من هرگز راضی نمی شوم او را بسوزانید ، زیرا نه ماه در شكمم بوده و با شیره ی جانم پرورش یافته، و دو سال او را شیر داده ام و تربیتش كرده ام و سالها در كنارم بوده، اگر بناست او را بسوزانید من از او گذشت می كنم تا از سوختن نجات یابد .

مادری كه مربّی مجازی است راضی نمی شود فرزندش را كه نسبت به او خطا كرده بسوزانند ، چگونه خدای كریم كه مربی حقیقی انسان است و آدمی را از نقص به كمال رسانده و انسان بر اثر ضعف اراده و جهالت و نادانی گاهی نسبت به او دچار لغزش شده راضی می شود كه بنده اش را به آتش بسوزاند؟






نوع مطلب : 07-جوان عاق شده و مادر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 8 فروردین 1399



داستان موسی و قارون


علامه ی مجلسی از علی بن ابراهیم قمی روایت می كند :

چون قارون به انكار موسی و تكذیب نبوتش برخاست و از پرداخت زكات مال امتناع ورزید و به موسی تهمت زد، موسی به حضرت حق شكایت كرد ، حق تعالی فرمود : آسمان ها و زمین را فرمان دادم تو را اطاعت كنند ، هر فرمانی میخواهی به آنان بده .

موسی به سوی خانه ی قارون روان شد، در حالی كه قارون به كارمندانش امر كرده بود درهای قصرش را به روی موسی ببندند . موسی هنگامی كه به قصر قارون رسید و دید درها را به رویش بسته اند ، اشاره ای به درها كرد، پس همه ی درها باز شدند . چون قارون نگاهش به موسی افتاد ، دانست كه موسی با عذاب آمده ، عرضه داشت : ای موسی ! از تو می خواهم به حق خویشاوندی و قرابتی كه میان من و توست به من رحم كنی . موسی گفت : ای فرزند لاوی ! با من سخن مگوی كه سودی برای تو ندارد. پس به زمین خطاب كرد : قارون را بگیر.

پس قصر با آن چه در آن بود به زمین فرو رفت. قارون در آن حال گریست و باز به موسی به حق خویشاوندی و قرابت سوگند داد. ولی موسی پاسخ گفت : ای فرزند لاوی ! با من سخن مگوی. قارون گرچه استغاثه كرد ، ولی موسی كه از حركات ناهنجار او دلش سوخته بود به استغاثه او جواب ندا ، موسی پس از هلاكت قارون به محل مناجات خود رفت... حق تعالی به او فرمود : ای موسی ! قارون و قومش به تو استغاثه نمودند، ولی تو به فریاد آنان نرسیدی، به عزّت و جلالم سوگند اگر به من رو آورده بود به فریادش می رسیدم ولی چون تو را خواند و به تو متوسّل شد او را به تو واگذاشتم !!

حق تعالی گفت : قارون زار زار

خواند ای موسی تو را هفتاد بار

 

تو ندادی هیچ بار او را جواب

گر به زاری یك رهم كردی خطاب

 

شاخ شرك از جان او بركندمی

خلعت دین در سرش افكندمی

 

كردی ای موسی به صد دردش هلاك

خاكسارش سر فرو دادی به خاك

 

گر تو او را آفریده بوده ای

در عذابش آرمیده بوده ای

 

آنكه بر بی رحمتان رحمت كند

اهل رحمت را ولی نعمت كند

 

هست دریاهای فضلش بی دریغ

در بر آن جرمها یك اشك میغ

 

هركه را باشد چنان بخشایشی

كی تغیر آرد از آلایشی

 

هركه او عیب گنهكاران كند

خویش را از خیل جباران كند(1)



ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1ـ عطار نیشابوری، منطق الطیر، حكایت موسی و قارون






نوع مطلب : 06-داستان موسی و قارون، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 7 فروردین 1399





داستان طلبه ای در نجف

فاضل بزرگوار سید جعفر مزارعی روایت كرده : 

یكی از طلبه های حوزه ی باعظمت نجف از نظر معیشت در تنگنا و دشواری غیر قابل تحملّی بود.

روزی از روی شكایت و فشار روحی كنار ضریح مطهّر حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) عرضه میدارد : شما این لوسترهای قیمتی و قندیل های بی بدیل را به چه سبب در حرم خود گذارده اید، در حالی كه من برای اداره ی امور معیشتم در تنگنای شدیدی هستم؟!

شب امیرالمؤمنین (علیه السلام) را در خواب می بیند كه آن حضرت به او می فرماید : اگر میخواهی در نجف مجاور من باشی اینجا همین نان و ماست و فیجیل و فرش طلبگی است، و اگر زندگی مادّی قابل توجّهی می خواهی باید به هندوستان در شهر حیدرآباد دكن به خانه ی فلان كس مراجعه كنی ، چون حلقه به در زدی و صاحب خانه در را باز كرد به او بگو :

به آسمان رود و كار آفتاب كند .

پس از این خواب ، دوباره به حرم مطهّر مشرف می شود و عرضه می دارد : زندگی من اینجا پریشان و نابسامان است شما مرا به هندوستان حواله می دهید !!

بار دیگر حضرت را خواب می بیند كه می فرماید : سخن همان است كه گفتم ، اگر در جوار ما با این اوضاع می توانی استقامت ورزی اقامت كن، اگر نمی توانی باید به هندوستان به همان شهر بروی و خانه ی فلان راجه را سراغ بگیری و به او بگویی :

به آسمان رود و كار آفتاب كند

پس از بیدار شدن و شب را به صبح رساندن ، كتاب ها و لوازم مختصری كه داشته به فروش می رساند و اهل خیر هم با او مساعدت میكنند تا خود را به هندوستان می رساند و در شهر حیدرآباد سراغ خانه ی آن راجه را می گیرد، مردم از این كه طلبه ای فقیر با چنان مردی ثروتمند و متمكن قصد ملاقات دارد ، تعجب میكنند.

وقتی به در خانه ی آن راجه می رسد در میزند، چون در را باز می كنند می بیند شخصی از پله های عمارت به زیر آمد ، طلبه وقتی با او روبرو می شود می گوید :

به آسمان رود و كار آفتاب كند

فوراً راجه پیش خدمت هایش را صدا می زند و می گوید : این طلبه را به داخل عمارت راهنمایی كنید و پس از پذیرایی از او تا رفع خستگی اش وی را به حمام ببرید و او را با لباس های فاخر و گران قیمت بپوشانید .

مراسم به صورتی نیكو انجام می گیرد و طلبه در آن عمارت عالی تا فردا عصر پذیرایی می شود . فردا دید محترمین شهر از طبقات مختلف چون اعیان و تجار و علما وارد شدند و هر كدام در آن سالن پرزینت در جای مخصوص به خود قرار گرفتند، از شخصی كه كنار دستش بود،

پرسید : چه خبر است؟

گفت : مجلس جشن عقد دختر صاحب خانه است.

پیش خود گفت : وقتی به این خانواده وارد شدم كه وسایل عیش برای آنان آماده است .

هنگامی كه مجلس آراسته شد ، راجه به سالن درآمد ، همه به احترامش از جای برخاستند و او نیز پس از احترام به مهمانان در جای ویژه ی خود نشست .

آنگاه رو به اهل مجلس كرد و گفت : آقایان من نصف ثروت خود را كه بالغ بر فلان مبلغ می شود از نقد و مِلك و منزل و باغات و اغنام و اثاثیه به این طلبه كه تازه از نجف اشرف بر من وارد شده مصالحه كردم ، و همه می دانید كه اولاد من منحصر به دو دختر است ، یكی از آنها را هم كه از دیگری زیباتر است برای او عقد می بندم ، و شما ای عالمان دین ، هم اكنون صیغه ی عقد را جاری كنید . چون صیغه جاری شد طلبه كه در دریایی از شگفتی و حیرت فرو رفته بود، پرسید : شرح این داستان چیست ؟

راجه گفت : من چند سال قبل قصد كردم در مدح امیرالمؤمنین (علیه السلام) شعری بگویم ، یك مصراع گفتم و نتوانستم مصراع دیگر را بگویم ; به شعرای فارسی زبان هندوستان مراجعه كردم ، مصراع گفته شده ی آنها هم چندان مطلوب نبود ، به شعرای ایران مراجعه كردم ، مصراع آنان هم چندان چنگی به دل نمی زد ، پیش خود گفتم حتماً شعر من منظور نظر كیمیا اثر امیرالمؤمنین (علیه السلام) قرار نگرفته است ، لذا با خود نذر كردم اگر كسی پیدا شود و مصراع دوم این شعر را به صورتی مطلوب بگوید، نصف دارایی ام را به او ببخشم و دختر زیباتر خود را به عقد او در آورم ، شما آمدید و مصراع دوم را گفتید ، دیدم از هر جهت این مصراع شما درست و كامل و تمام و با مصراع من هماهنگ است. طلبه گفت : مصراع اول چه بود ؟ راجه گفت : من گفته بودم :

به ذرّه گر نظر لطف بوتراب كند

به آسمان رود و كار آفتاب كند

 

طلبه گفت : مصراع دوم از من نیست ، بلكه لطف خود امیرالمؤمنین (علیه السلام) است . راجه سجده ی شكر كرد و خواند :

به ذرّه گر نظر لطف بوتراب كند

به آسمان رود و كار آفتاب كند

 

وقتی نظر كیمیا اثر حضرت مولا ، فقیر نیازمندی را اینگونه به ثروت و جاه و جلال برساند ، نتیجه ی نظر حق در حقّ عبد چه خواهد كرد؟






نوع مطلب : 03-داستان طلبه ای در نجف، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 5 فروردین 1399




داستان شگفت انگیز حجّ رفتن حاتم اصم


حاتم اصمّ از زاهدان و عارفان وارسته عصر خود بود و با همه موقعیتی كه در میان مردم داشت از نظر معیشت با عائله اش در كمال سختی و دشواری به سر می برد ، ولی اعتماد و توكّل فوق العاده ای به حضرت حق داشت.

شبی با دوستانش، سخن از حج و زیارت كعبه به میان آوردند، شوق زیارت و عشق به كعبه و رفتن به محلّی كه پیامبران خدا در آنجا پیشانی عبادت به خاك ساییده بودند، دلش را تسخیر و قلبش را دریایی از اشتیاق كرد .

چون به خانه برگشت ، زن و فرزندانش را مورد خطاب قرار داد كه : اگر شما با من موافقت كنید من به زیارت خانه ی محبوب مشرف شوم و در آنجا شما را دعا كنم . همسرش گفت : تو با این فقر و پریشانی و تهی دستی و نابسامانی و عائله ی سنگین و معیشت تنگ ، چگونه بر خود و ما روا می داری كه به زیارت كعبه روی؟

این زیارت بر كسی واجب است كه ثروتمند و توانا باشد.

فرزندانش گفتار مادرشان را تصدیق كردند، مگر دختر كوچكش كه با شیرین زبانی خاص خودش گفت : چه مانعی دارد اگر به پدرم اجازه دهید عازم این سفر شود؟

بگذارید هرجا می خواهد برود ، روزی بخش ما خداست و پدر وسیله و واسطه این روزی است، خدای توانا می تواند روزی ما را از راه دیگر و به وسیله ای غیر پدر به ما برساند. همه از گفته دختر هوشیار ، متوجه حقیقت شدند و اجازه دادند پدرشان به زیارت خانه ی حق رود و آنان را دعا كند .

حاتم ، بسیار خوشحال شد و اسباب سفر آماده كرد و با كاروان حاجیان عازم زیارت شد . همسایگان وقتی از رفتن حاتم و علّت رفتنش كه گفتار دختر بود خبردار شدند به دیدن دختر آمدند و زبان به ملامتش گشودند كه چرا با این فقر و تهی دستی اجازه دادی به سفر رود ، این سفر چند ماه به طول می انجامد ، بگو در این مدت طولانی مخارج خود را چگونه تأمین خواهید كرد؟

خانواده ی حاتم هم زبان به طعنه گشودند و دختر كوچك خانواده را در معرض تیر ملامت قرار دادند و گفتند : اگر تو لب از سخن بسته بودی و زبانت را حفظ می كردی ما اجازه ی سفر به او نمی دادیم .

دختر ، بسیار محزون و غمگین شد و از شدّت غم و اندوه اشكهای خالصش به صورت بی گناهش ریخت و در آن حال ملكوتی و عرشی دست به دعا برداشت و گفت : پروردگارا ! اینان به احسان و كرم تو عادت كرده اند و همیشه از خوان نعمت تو بهره مند بودند ، آنان را ضایع مگردان و مرا هم نزد آنان شرمسار  مكن .

در حالی كه جمع خانواده متحیّر و مبهوت بودند و فكر می كردند كه از كجا قوتی برای گذران امور زندگی بدست آورند، ناگهان حاكم شهر كه از شكار برمی گشت و تشنگی شدید او را در مضیقه و سختی انداخته بود ، عده ای را به در خانه ی آن فقیران نیازمند و محتاجان تهی دست فرستاد تا برای او آب بیاورند .

آنان حلقه به در زدند ، همسر حاتم پشت در آمد و گفت : كیستید و چه كار دارید ؟ گفتند : حاكم اینجا ایستاده و از شما شربتی آب می خواهد . زن با حالت بهت به آسمان نگریست و گفت : پروردگارا ! ما دیشب گرسنه به سر بردیم و امروز حاكم منطقه به ما محتاج شده و از ما آب می خواهد!!

سپس ظرفی را پر از آب كرد و نزد امیر آورد و از این كه ظرف ظرفی سفالین است عذرخواهی نمود .

امیر از همراهان پرسید : اینجا منزل كیست ؟ گفتند : حاتم اصم كه یكی از زاهدان و عارفان وارسته است ، شنیده ایم او به سفر رفته و خانواده اش در كمال سختی به سر می برند . حاكم گفت : ما به اینان زحمت دادیم و از آنان آب خواستیم ، از مروّت دور است كه امثال ما به این مستمندان زحمت دهند

و بارشان را بر دوش ایشان بگذارند . این بگفت و كمربند زرّین خود را باز كرد و به داخل منزل انداخت و به همراهانش گفت : هركس مرا دوست دارد كمربندش را به این منزل اندازد . همه همراهان كمربندهای زرین خود را باز كرده به درون منزل انداختند . هنگامی كه میخواستند برگردند حاكم گفت : درود خدا بر شما باد ، هم اكنون وزیر من قیمت كمربندها را می آورد و آنها را می برد . چیزی فاصله نشد كه وزیر پول كمربندها را آورد و تحویل همسر حاتم داد و كمربندها را گرفت و برد !!

چون دخترك این جریان را دید ، اشك از دیدگان ریخت.

به او گفتند : باید شادمان باشی نه گریان ، زیرا خدای مهربان پرتوی از لطفش را به ما نشان داد و چنین گشایشی در زندگی ما ایجاد كرد . دخترك گفت : گریه ام برای این است كه ما دیشب گرسنه سر به بالین نهادیم و امروز مخلوقی به ما نظر انداخت و ما را بی نیاز ساخت ، پس هرگاه خدای مهربان به ما نظر اندازد آن نظر چه خواهد كرد؟

سپس برای پدرش اینگونه دعا كرد : پروردگارا! چنان كه به ما مرحمت كردی و كارمان را به سامان رساندی، به سوی پدرمان هم نظری انداز و كارش را به سامان برسان .

اما حاتم در حالی با كاروان به سوی حج میرفت كه كسی در كاروان فقیرتر از او نبود ، نه مركبی داشت كه بر آن سوار شود ، نه توشه ی قابل توجهی كه سفر را با آن به راحتی طی كند ، ولی كسانی كه در كاروان او را می شناختند كمك ناچیزی بدرقه ی راه او می كردند .

 

شبی امیر الحاج به درد شدیدی گرفتار شد ; طبیب قافله از معالجه اش عاجز شد ، امیر گفت: آیا در میان قافله كسی هست كه اهل حال باشد تا برای من دعا كند ، شاید به دعای او از این بلا نجات یابم . گفتند : آری ، حاتم اصم . امیر گفت : هرچه زودتر او را به بالین من حاضر كنید . غلامان دویدند و او را نزد امیر آوردند .

حاتم سلام كرد و كنار بستر امیر برای شفای امیر دست به دعا برداشت ; از بركت دعایش امیر بهبود یافت ، به این خاطر مورد توجه امیر قرار گرفت ، پس دستور داد مركبی به او بدهند و مخارجش را تا برگشت از سفر حج به عهده ی وی گذارند .

حاتم از امیر سپاسگزاری كرد و آن شب با حالی خاص با خدای مهربان به راز و نیاز پرداخت ، چون به بستر خواب رفت و خوابش برد در عالم خواب شنید گوینده ای می گوید : ای حاتم ! كسی كه كارهایش را با ما اصلاح كند و بر ما اعتماد داشته باشد ، ما هم لطف خود را شامل حال او میكنیم، اینك نگران همسر و فرزندانت مباش ، ما وسیله  معاش آنان را فراهم آوردیم .

چون از خواب برخاست حمد و ثنای الهی را بجا آورد و از این همه عنایت حق شگفت زده شد .

 

هنگامی كه از سفر برگشت ، فرزندانش به استقبالش آمدند و از دیدن او خوشحالی میكردند ، ولی او از همه بیشتر به دختر خردسالش محبت ورزید و او را در آغوش گرفت و بوسید و گفت : چه بسا كوچك های ظاهری كه در باطن بزرگان اجتماع اند ، خدا به بزرگ تر شما از نظر سنّ توجه نمی كند ، بلكه به آن كه معرفتش در حق او بیشتر است نظر دارد ، پس بر شما باد به معرفت خدا و اعتماد بر او ، زیرا كسی كه بر او توكل كند وی را وا نمی گذارد(1)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ـ انیس اللیل : 292






نوع مطلب : 05-داستان شگفت انگیز حجّ حاتم اصم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 5 فروردین 1399

داستانی شگفت و حیرت آور از پرده پوشی حاتم اصمّ

درباره حاتم اصمّ كه از بزرگان خراسان بود و در علم و ورع و تقوی كمتر نظیر داشت ، نوشته اند :

شهرتش به اصم (2) ، برای این بود كه : زنی نزد او آمد تا مسئله ای را معلوم كند ، از آن زن در هنگام كلام باد معده خارج شد و آن زن به شدّت شرمسار و خجل گشت ، حاتم به گوش خود اشاره كرد ، كنایه از این كه كلام تو را نمیشنوم ، سخن بلندتر گو تا بشنوم ، آن زن بسیار خوشحال شد و خدا را بر این معنا شكر كرد كه آبرویش نزد آن عالم نرفت، پس از این واقعه كه كسی هم از آن آگاه نشد معروف به حاتم اصم گردید ، چون تا آن زن زنده بود او به همان حالت با مردم زیست ، هنگامی كه از دنیا رفت یكی از بزرگان او را خواب دید و پرسید :

مَا فَعَلَ اللَّهُ بِكَ؟

«خدا با تو چگونه رفتار كرد؟»

گفت : به سبب آن كه یك شنیده را نشنیده گرفتم ، خداوند بر تمام اعمال و شنیده هایم قلم عفو كشید.

 





نوع مطلب : 04-داستانی از پرده پوشی حاتم اصمّ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 5 فروردین 1399



داستانی شگفت از صدقه

مردی بنام عابد، از نیكان قوم موسی، سی سال از حضرت حق درخواست فرزند داشت ولی دعایش به اجابت نرسید . به صومعه ی یكی از انبیاء بنی اسرائیل رفت و گفت : ای پیامبر خدا ! برای من دعا كن تا خدا فرزندی به من عطا كند ، من سی سال است از خدا درخواست فرزند دارم ولی دعایم به اجابت نمی رسد .

آن پیامبر دعا كرد و گفت : ای عابد ! دعایم برای تو به اجابت رسید ، به زودی فرزندی به تو عطا می شود ، ولی قضای الهی بر این قرار گرفته كه شب عروسی آن فرزند شب مرگ اوست !!

عابد به خانه آمد و داستان را برای همسرش گفت ، همسرش در جواب عابد گفت : ما به سبب دعای پیامبر از خدا فرزند خواستیم تا در كنار او در دنیا راحت بینیم ، چون به حد بلوغ رسد به جای آن راحت ، ما را محنت رسد ، در هر صورت باید به قضای حق راضی بود . شوهر گفت : ما هر دو پیر و ناتوان شده ایم چه بسا كه وقت بلوغ او عمر ما به پایان رسد و ما از محنت فراق او راحت باشیم .

پس از نُه ماه پسری نیكو منظر و زیبا طلعت به آنان عطا شد ; برای رشد و تربیت او رنج فراوان بردند تا به حد رشد و كمال رسید ; از پدر و مادر درخواست همسری لایق و شایسته كرد ; پدر و مادر نسبت به ازدواج او سستی روا می داشتند ، تا از دیدار او بهره ی بیشتری برند ; بناچار كار به جایی رسید كه لازم آمد برای او شب زفاف برپا كنند ; شب عروسی به انتظار بودند كه چه وقت سپاه قضا درآید و فرزندشان را از كنار آنان برباید، عروس و داماد شب را به سلامت به صبح رساندند و هم چنان به سلامت بودند تا یك هفته بر آنان گذشت ، پدر و مادر شادی كنان به نزد پیامبر زمان آمدند و گفتند : با دعایت از خدا برای ما فرزندی خواستی و گفتی كه شب زفاف او با شب مرگ او یكی است ، اكنون یك هفته گذشته و فرزند ما در كمال سلامت است !

پیامبر گفت : شگفتا ! آنچه من گفتم از نزد خود نگفتم ، بلكه به الهام حق بود ، باید دید فرزند شما چه كاری انجام داد كه خدای بزرگ ، قضایش را از او دفع كرد. در آن لحظه جبرئیل امین آمد و گفت : خدایت سلام می رساند و میگوید : به پدر و مادر آن جوان بگو : قضا همان بود كه بر زبان تو راندم ، ولی از آن جوان خیری صادر شد كه من حكم مرگ را از پرونده اش محو كردم و حكم دیگر به ثبت رساندم ، و آن خیر این بود كه : آن جوان در شب عروسی مشغول غذا خوردن شد ، پیری محتاج و نیازمند در خانه آمد و غذا خواست ، آن جوان غذای مخصوص خود را نزد او نهاد ، آن پیر محتاج غذا را كه در ذائقه اش خوش آمده بود ، خورد و دست به جانب من برداشت و گفت : پروردگارا ! بر عمرش بیفزا . من كه آفریننده جهانم به بركت دعای آن نیازمند هشتاد سال بر عمر آن جوان افزودم تا جهانیان بدانند كه هیچ كس در معامله با من از درگاه من زیانكار برنگردد و اجر كسی به دربار من ضایع و تباه نشود(1)

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ـ الستین الجامع : 44

 






نوع مطلب : 02-داستان عابد بدون فرزند زمان حضرت موسی و اعجاز صدقه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 29 اسفند 1398


من که آمدم عقل می‌رود!!!

حضرت آدم نشسته بود، شش نفر آمدند، سه نفر طرف راستش نشستند و سه نفر طرف چپ.

به یکی از سمت راستی‌ها گفت: «تو کیستی؟»

گفت: «عقل»پرسید: «جای تو کجاست؟»

گفت: «مغز»

از دومی پرسید: «تو کیستی؟»

گفت: «مِهر»

پرسید: «جای تو کجاست؟»

گفت: «دِل»

از سومی پرسید: «تو کیستی؟»

گفت: «حیا»پرسید: 

«جایت کجاست؟»گفت: «چشم»

سپس به جانب چپ نگریست و از یکی سؤال کرد: «تو کیستی؟»

جواب داد: «تکبر»

پرسید: «محلت کجاست؟»

گفت: «مغز.»گفت: «با عقل یک جایید؟»

گفت: «من که آمدم عقل می‌رود.»

از دومی پرسید: «تو کیستی؟»جواب داد: «حسد»

محلش را پرسید.گفت: «دل»

پرسید: «با مِهر یک مکان دارید؟»

گفت: «من که بیایم، مهر خواهد رفت.»

از سومی پرسید: «کیستی؟»

گفت: «طمع»

پرسید: «مرکزت کجاست؟»

گفت: «چشم.»

گفت: «با حیا یک جا هستید؟»

گفت: «چون من داخل شوم، حیا خارج می‌شود.»






نوع مطلب : 01-ارزش عقل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 20 بهمن 1398





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ابزار وبلاگ نویسی

وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت

اخبار ایران:

اخبار جهان:

اخبار اقتصادی:

اخبار علمی

اخبار فناوری و اطلاعات

اخبار هنری:

اخباراجتماعی

اخبار ورزشی

--------------------------------------------------------------------------------------

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

دریافت کد آپلود سنتر

--------------------------------------------------------------------------------------
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
-------------------------------------------------------------------------------------- -------------------------------------------------------------------------------------- ساخت وبلاگ
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات